تبليغاتX
ستاره کوچولو

ستاره کوچولو

 

تو را من چشم در راهم
تو را من چشم در راهم شباهنگام
که میگیرند در شاخ تلاجن سایه سیاه رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
تو را من چشم در راهم
شباهنگام در آن دم که بر جاده دره ها چون مرده مان خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم
تو را من چشم در راهم

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388 1:41 بعد از ظهر توسط parisa |



فاصله ی دخترک تا پیرمرد یک نفر بود / روی نیمکتی چوبی
                                         روبروی یک آبنمای سنگی
                                            
پیر مرد از دختر پرسید
                                                              غمگینی؟
                                                                    نه -
                                                              
مطمئنی؟ -
                                                                    نه -
                                                 چرا گریه می کنی؟ -
                                            دوستام منو دوست ندارن -
                                                                 چرا؟ -
                                                  چون قشنگ نیستم -
                                           خودشون اینو بهت گفتن؟ -
                                                                     نه -
                   ولی تو قشنگترین دختری هستی که تا حالا دیدم
                                                      راست می گی؟ -
                                                     
از ته قلبم آره    -
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید وبه طرف دوستانش دوید / شاد شاد
 
چند دقیقه ی بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد / کیفش رو باز کرد
عصای سفیدش رو بیرون آ ورد ورفت
 
 
به راحتی میشه دل دیگران رو شاد کرد / حتی با یک حرف ساده

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388 10:27 قبل از ظهر توسط parisa |


ما توسط كارهايي كه مي كنيم شكل داده مي شويم. در نهايت، اين اعمال ما است كه
ما را مي سازد.

كارهايي كه مي كنيم، رفته رفته، خالق زندگي ها و روح هاي ما مي شوند.آنچه در زندگي انجام مي دهيم، تعيين مي كند كه چگونه خودمان را خلق مي كنيم. رفتارما در زندگي تعيين كننده ي جهت سفر روح ما است، راهي كه در آن پيش خواهد رفت، دنياهاي تازه اي كه كشف خواهد كرد.

اگر آگاه باشيم كه اين رفتار ما است كه ما را مي سازد، آنوقت شايد اين ديدگاه كه زندگي عبث و بي معني است، اعتبار خودش را ازدست بدهد. آنوقت شايد اين فكر كه «زندگي يك رنج »، نيز
 به نظر خطا بيايد.

آنوقت شايد نگرش ضد زندگي به نظرمان غيرمذهبي برسد.

ولي ما تاكنون به نام مذهب فقط انكار و نفي زندگي را آموخته ايم. تااينجا، واقعيت اين است كه كل مذهب فقط مرگ گرا بوده است و نه زندگي گرا.آنچه پس از مرگ مي آيد مهم بوده است، نه آنچه پيش از مرگ وجود دارد!

تاكنون، ديدگاه مذهب اين بوده كه به مرگ حرمت نهد ، نه به زندگي.

در هيچ كجا حرمت به گل زندگي يافت نمي شود.

در همه جا فقط تحسين و تمجيد از گل هاي مرده و پژمرده وجود دارد، گل هايي كه به گور

رفته اند.

تاكنون، تمام توجه مذهب به اين بوده كه پس از مرگ چيست __ بهشت، رستگاري، نيروانا.

گويي آنچه كه پيش از مرگ وجود دارد ابداً مورد علاقه ي مذهب نيست.

مي خواهم به شما بگويم كه اگر قادر نباشيد از آنچه كه پيش از مرگ وجود دارد مراقبت كنيد، هرگز قادر نخواهيد بود از آنچه كه پس از مرگ مي آيد، مراقبت كنيد. اگر آنچه را كه اينجاست، پيش از مرگ وجود دارد، بي معني ببينيم،

نمي توانيم هيچ ارزش و مقامي براي معني آنچه كه پس از مرگ مي آيد پرورش دهيم.

آمادگي براي مرگ بايد توسط تمام چيزهايي كه در اينجا و در اين زندگي وجود دارد صورت بگيرد.

اگر دنيايي ديگر پس از مرگ وجود داشته باشد، درآنجا نيز ما فقط قادر خواهيم بود آنچه را كه در اينجا و در اين دنيا ساخته ايم ببينيم. ولي تاكنون تنها چيزي كه تبليغ شده، ترك كردن و وانهادن اين دنيا بوده است.

مي خواهم به شما بگويم كه هيچ خدايي به جز خود زندگي وجود ندارد. نمي تواند وجود داشته باشد.

همچنين مايلم به شما بگويم كه تلاش براي كامل كردن هنر زندگي، كوشيدن براي كامل ساختن هنر مذهب است، وتجربه كردن آن حقيقت غايي در خود همين زندگي، نخستين گام براي رستگاري نهايي است.

كسي كه خود زندگي را از دست بدهد، به يقين هر چيز ديگر را از دست داده است.

بااين حال، رويكرد انسان تا اين زمان دقيقاً مخالف اين بوده است. آن رويكرد به شما مي گويد كه زندگي را ترك كنيد، دنيا را وانهيد. از شما نمي خواهد تا در زندگي جست و جو كنيد. از شما درخواست نمي كند تا هنر زندگي كردن را بياموزيد. آن رويكرد همچنين به شما نمي گويد كه اينكه زندگي را چگونه احساس مي كنيد، بستگي به اين دارد كه چگونه به آن نگاه مي كنيد. اگر زندگي به نظر تاريك و مصيبت بار مي آيد به سبب روش زندگي كردن غلط شماست.

اگر بدانيد كه چطور درست زندگي كنيد، همين زندگي همچنين مي تواند بارشي از بركات باشد.

من دين را هنر زندگي كردن مي خوانم. مذهب نفي و انكار زندگي نيست، پلكاني است براي رفتن به ژرفاي زندگي.

دين پشت كردن به زندگي نيست، بلكه بازكردن كامل چشم ها به زندگي است.

دين فرار از زندگي نيست، دين نامي است براي درآغوش كشيدن زندگي به طور كامل.

دين يعني رويارويي تمام با زندگي.

شايد به سبب همين سوء تفسيرها باشد كه فقط مردمان سالخورده علاقه اي به مذهب
نشان مي دهند.

به معابد و پرستشگاه ها برويد و فقط مردمان سالمند را در آن ها خواهيد يافت. جوانان را در آنجا نخواهيد ديد. چرا؟ فقط يك توضيح مي تواند وجود داشته باشد: تاامروز، مذاهب ما مذاهب مردمان سالخورده بوده اند، مذهب كساني كه به مرگشان نزديك مي شوند، كساني كه اينك ترس از مرگ آنان را دنبال مي كند و حالا به "پس از مرگ" علاقمند شده اند و مي خواهند بدانند كه پس از مرگ چه چيزي وجود دارد.

مذهبي كه بر اساس فلسفه ي مرگ شكل گرفته چگونه مي تواند تمامي زندگي را
 تحت تاثير قرار دهد؟

مذهبي كه به مرگ مي انديشد چگونه مي تواند اين دنيا را مذهبي كند؟ نمي تواند.

حتي پس از پنج هزار سال آموزش مذهبي، دنيا از بي ديني به بي ديني بيشتر فرو مي رود.

باوجودي كه از نظر معابد و مساجد و كليساها و كشيشان، آموزگاران و مرتاضان كمبودي در اين سياره وجود ندارد، ولي مردم آن قادر نبوده اند كه مذهبي شوند. و قادر هم نخواهند بود، زيرا خود پايه ي مذهب اشتباه است.

پايه ي مذهب، به جاي زندگي، مرگ شده است.

به جاي گل هاي شكوفا، نقطه ي توجه مذهب، گور است.

جاي شگفتي نيست كه اگر مذهب مرگ گرا قادر نيست قلب زندگي را به هيجان در آورد.

مسئول تمام اين ها كيست؟

در طول اين سه روز، مايلم مذهب زندگي را مورد بحث قرار دهم و براي اين، نياز است كه نخست يك نكته ي كليدي درك شود. تاكنون به جاي فهميدن و اكتشاف نيروي جنسي، همه كار براي پنهان كردن، سركوب و فراموشي اين حقيقت اصلي زندگي انجام شده است. و اثرات نامطلوب اين تلاش براي فراموشي و انكار آن در سراسر دنيا منتشر شده است.

در زندگي معمولي انسان ها عنصر مركزي چيست؟ خدا؟ روح ؟ حقيقت؟ نه.

در هسته ي دروني انسان ها چيست؟

در ژرفاي قلب انسان __ كسي كه هرگز در راه معنويت نبوده است و هيچ راه روحاني را نپيموده است ___ چيست؟ نيايش؟ اخلاص؟  نه، ابداً .

اگر به نيروي حياتي يك انسان معمولي بنگريم، نه خدا را خواهيم ديد و نه اخلاص و نه نيايش و نه عبادت و نه مراقبه. چيزي بسيار متفاوت را خواهيم ديد.

آنوقت نياز به جست و جو براي خلق زيبايي و حقيقت در زندگي كجاست؟

مي خواهم به شما بگويم كه ما به يقين از اين زندگي خواهيم رفت، ولي هيچ راهي براي جدا شدن از خود زندگي وجود ندارد. ما اين منزل را ترك خواهيم كرد، از اين مكان خواهيم رفت، ولي جوهره ي زندگي با ما مي ماند __ ما همان هستيم. مكان عوض مي شود، منزل عوض مي شود، ولي زندگي؟ زندگي با ما خواهد بود.

مطلقاًُ هيچ راهي براي خلاصي از آن وجود ندارد.

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388 10:22 قبل از ظهر توسط parisa |


حرمت اعتبار خود را

هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران

مشکن

که ما هر یک یگانه ایم

.موجودی بی نظیر و بی تشابه

و آرمانهای خویش را

به مقیاس معیارهای دیگران

بنیاد مکن

تنها تو می دانی که « بهترین » در زندگانیت

.چگونه معنا می شود

از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است

آسان مگذر

بر آنها چنگ درانداز، آنچنان که

در زندگی خویش

که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را

.از دست می دهد

با دم زدن در هوای گذشته

و نگرانی فرداهای نیامده

زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد

.و آسان هدر شود

هر روز، همان روز را زندگی کن

.و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای

و هر گز امید از کف مده

آنگاه که چیز دیگری

.برای دادن در کف داری

همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد

.که قدمهای تو باز می ایستد

و هراسی به خود را مده

از پذیرفتن این حقیقت که

هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد

تنها پیوند میان ما

.خط نازک همین فاصله است

،برخیز و بی هراس خطر کن

.در هر فرصتی بیاویز

«و هم بدینسان است که به مفهوم « شجاعت

.دست خواهی یافت

آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت

عشق را از زندگی خویش رانده ای

عشق چنان است که

هر چه بیشتر ارزانی داری

سرشارتر شود

و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری

آسان تر از کف رود

.پروازش ده تا که پایدار بماند

رؤیاهایت را فرومگذار

که بی آنان زندگانی را امیدی نیست

.و بی امید، زندگی را آهنگی نباشد

از روزهایت شتابان گذر مکن

که در التهاب این شتاب

نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش

.که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی

زندگی مسابقه نیست

زندگی یک سفر است

و تو آن مسافری باش

که در هر گامش

.ترنم خوش لحظه ها جاریست

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388 10:17 قبل از ظهر توسط parisa |


Click Here And Join Us Now!


پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟
و همه موافقت کردند.


سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.
بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر از پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: " بله " .
بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. " در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم! " همه دانشجویان خندیدند.


در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.
سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده. "


پروفسور ادامه داد : " اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.


همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.
اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند. "
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟
پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه ببرای صرف با یک دوست هست! "

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388 5:3 بعد از ظهر توسط parisa |


اختیار
نمی دانم که ما خوشبختیم یا بدبخت؟
خوشبخت، زیرا عصر ما، عصر تکنولوژی است، عصر همانند سازی، عصر آفریدن
و بدبخت، زیرا که روح ما، خم و ناتوان زیر بار اطلاعات به ذهن حمّالی می دهد

خوشبخت که می توان با جت سریع و سیر، دنیا را کمتر از یک روز دَرنَوردید
و بدبخت که در فشردگی زمان و در حسرت تعطیلات
تنها می توانیم قدم هایمان را از ماشین تا اطاقک کار بشماریم

خوشبخت که می توان کتاب را به صورت الکترونیک خواند و کاغذ مصرف نکرد
و بدبخت که دیگر مرگ درختان به قیمت یک جاده ما را سوگوار نمی سازد

خوشبخت که می توان کلاس عرفان در اینترنت داشت و پیر را پشت شیشه دید
و بدبخت که برای پرداختن کلاس روحمان را زیر منگنه میگذاریم و می فروشیم

خوشبخت، چون علم آنقدر رفته به پیش، که دنیا دگر دهکده ای است
و بدبخت که در این دهکده همه خسته، همه بیگانه، همه سرگردان

خوشبخت که انسانیم و فرشته ها به فرمان ما
و بدبخت که مختاریم
مختار که نابود سازیم مثلث روح و جان و تن
و برانیم گاری علم را در جادهء صاف بشریت

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388 4:46 بعد از ظهر توسط parisa |


 
.پرواز فرصتی است برای گذر از سرزمینهای ناشناخته
.فرصتی برای تجربۀ آسمان و لمس آن
.پرواز، بزرگی می دهد و انتظار فروتنی دارد
.عظمت است و اما به تواضع نیازمند
.پرواز، شوق سفر می خواهد و شور او
پرواز، هنوز بالا نیست بلکه میان بالا و پایین است
و معلوم خواهد کرد که آیا تسلیم جاذبۀ زمین خواهی شد یا جاذبۀ آسمان؟
در زمین بودن و جذب آن شدن، مرگی است آرام
، اما از آسمان فرو افتادن و جذبۀ زمین را پذیرا گشتن خرد و تکه تکه شدن است
.و این مرگی است دردناک و وحشت انگیز
.پرواز، پیمودن آسمان است و به آن سوی باران رفتن
.وراء را بوسیدن و به فرا رفتن
.شکافتن هوای زندگی و کاویدن فضای به چشم نیامدنی
.پرواز، خود را به باد وزان سپردن است و وزیدن
.عبور است و از دور به نظر رسیدن
.پرواز،از بالا دیدن است و از پایین دیده شدن
.گذشتن و گرفتار نشدن است
.دوست داشتن است و دل نبستن
.پرواز، سبکبال بودن است و نداشتن
.پرواز، ارتباطی عمیق است با آنچه در عمق آسمان است
...پرواز، کلید رهایی است
،و پرواز، سکوت است و گاه فریاد کشیدن
.سکوت است و گاه فریاد کشیدن

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 1:50 بعد از ظهر توسط parisa |


 
1- انسانهاي مثبت و موثر را به وي ما جذب مي كند.
2-موجب افزايش نيروي ذهني و جسمي مي شود.
3-روش بسيار مناسبي براي كاهش فشار و اضطراب است.
4- تحمل انسان را در برابر سختيها و مشكلات افزايش مي دهد.
5- موجب بارور شدن خلاقيت مي شود.
6- جلوي هر گونه قضاوت نا صحيح را مي گيرد.
7- اعتماد به نفس را  افزايش مي دهد.
8- يكي از روشهاي مناسب براي جلوگيري از تكرار اشتباه است.
9- به انسان جرات و جسارت مي دهد.
10- وقتي نمي توانيم كسي را ببخشيم بهترين روش٬مثبت اند يشي است.

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 12:35 بعد از ظهر توسط parisa |


 
مراقب افکارت باش چون افکارت گفتارت را می سازد.
 
مراقب گفتارت باش چون گفتارت اعمالت را می سازد.
 
مراقب اعمالت باش چون اعمالت عادتهایت را می سازد.
 
مراقب عادتهایت باش چون عادتهایت شخصیتت رامی سازد.
 
مراقب شخصیتت باش چون شخصیتت سرنوشتت را می سازد.
 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 12:33 بعد از ظهر توسط parisa |


پروردگارا به ما كمك كن تا مانند تو باشيم ،
 زندگي را دوست داشته باشيم ،
زندگي باشيم ، عشق باشيم .
به ما كمك كن تا مانند تو دوست بداريم ،
بي قيد و شرط ، بي چشمداشت ،
بي اجبار و بي قضاوت . به ما ياري ده تا خويشتن را دوست بداريم و بدون قضاوت بپذيريم ،
زيرا كه خود را داوري مي كنيم ،
خويشتن را گناهكار و مستحق مجازات مي يابيم .

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 12:26 بعد از ظهر توسط parisa |


 

 کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم
و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم
درون کلبه ی خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد
ومن دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه ی پر جوش خویش اما
کسی حال من تنها نمی پرسد
و من چون تک درخت زرد پاییزم
که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او
و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 12:24 بعد از ظهر توسط parisa |


 

Ta ra neh ha

تا تواني دلي بدست اوريم دل شكستن هنر نيسسسسسسسسسسست

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388 2:9 بعد از ظهر توسط parisa |


روزی مردی ثروتمند در اتومبیل گرانبها و جدید خود با سرعت از خیابان کم رفت و امدی می گذشت.ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در خیابان ، یک پسر بچه پاره اجری به سمت او پرتاب کرد. پاره اجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد.پسرک گریان ، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو ، جایی که برادرر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین اافتاده بود جلب کند . پسرک گفت: اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از ان عبور میکند. برادر بزرگترم از روی صندلی چرخدارش بر زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم.برای اینکه شما را متوقف کنم ، ناچار شدم از این پاره اجر استفاده کنم.
مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذرخواهی کرد . برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلیش نشاند و سوار اتومبیل گرانبهایش شد و به ارامی به راهش ادامه داد.
 
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره اجر به طرفتان پرتاب کنند.خدا در روح ما زمزمه میکند و با قلب ما حرف میزند . اما بعضی اوقات که ما وقت نداریم گوش کنیم ، او مجبور می شود که پاره اجری به طرف ما پرتاب کند.این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه؟

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388 12:5 بعد از ظهر توسط parisa |


بهترين باش.......
اگر نمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي ، بوته اي در دامنه اي باش.
                                          ولي بهترين بوته اي باش كه در كناره راه روييده.
اگر نمي تواني درخت باشي ، بوته باش،
 اگر نمي تواني بوته باشي ، علف كوچكي باش و
                                         چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر كن
اگر نمي تواني نهنگ باشي ، فقط يك ماهي كوچك باش
                                          ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه
در اين دنيا براي همه كاري هست
كارهاي بزرگ
              كارهاي كمي كوچك
                               و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست.
اگر نمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش
اگر نمي تواني خورشيد باشي ، ستاره باش
                                                 با بردن و باختن ، اندازه ات نمي گيرند
                                                 هر آنچه كه هستي، بهترين باش
                                                                                                      

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388 11:51 قبل از ظهر توسط parisa |


دردهاو...........
 
درد فردوسی درد شکستن درفش کاویانی و تخت و تاج کیانی و بر باد رفتن تخمه های ساسانی است و من درد دیگری دارم ،
درد روحی که در کالبدی زندانی است ،
 درد انسانی که عالم برایش کم است ، و با این همه از لحظه ای آنچنان که بخواهد ، از گفتگویی با آنکه می خواهد ، از گفتن آنچه می خواهد ، محرومش کردند ،
 آزادی می خواست و ندادند ، عدالت می خواست و ندادند ،
 می خواست مردم را بفهماند ،  نگذاشتند
 می خواست لکه های فقر و پستی و ذلت و جهل را از چهره ملتش بزداید ، نشد ،
می خواست کاروان بی پناه و بی سرپرستی را راه برد خانه نشینش کردند
می خواست عمر را همه در ارادت استادش بگذراند مرگ جدائی افکند
می خواست کسی را دوست بدارد ، امانش را از دستش گرفتند
می خواست در دنیای بلند اندیشه ها یش پرواز کند و با نبوغهای بزرگ هم آواز شود ، آنها با چند اسب بارکش به گاریش بستند ،
می خواست از اندیشه هایش بگوید نمی فهمند،
از عقیده هایش بگوید نمی گذارند ،
می خواست آفریدگار آزادی شود اسیر زنجیرش کردند
                            هر چه می خواست نشد
                                                       و هر چه نمی خواست شد
                 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388 11:49 قبل از ظهر توسط parisa |


X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اسفند 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385